تبلیغات |
باز هم سوتی!!
سوتی ها و خاطرات جالبتون رو برام بنویسید...
|
از آدم بیکار تو کوچه با یکی از دوستام می رفتیم یه آقایی صدامون کرد ماشینش روشن نمی شد... بهمون گفت: بیاین یه هولی بدین به این ماشین تا روشن بشه جالب اینجا بود ماشینش هم صفر بود!! همینطوری داشتیم سه نفری ماشین رو هول می دادیم تو خیابون راننده هم مثل ما داشت از پشت هول میداد کسی پشت فرمون نبود!! ![]() ما هم به خیالمون دوربین مخفی هستش با تموم زورمون ماشین رو هول دادیم ...جلومون یه درخت بود که ماشین داشت با سرعت به اون نزدیک میشد راننده سریع زد تو سرش و با سرعت رفت تا بشینه پشت فرمون ماشین رو نگاه داره که یه دفعه...بووووووم... ماشین خورد به درخت و جلوبندیش داغون شد من و دوستم هم که دیدم گند زدیم فرصت رو غنیمت شمردیم و با سرعت نور از محل حادثه گریختیم
طبقه بندی: نهایت سوتی، برچسب ها: بامزه، اوج سوتی، [ سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 ] [ 07:38 ب.ظ ] [ کلکسیون سوتی ]
[ سوتی شما ]
از کلکسیون سوتی یه روز صبح داداشم می خواست بره سر کار ولی دیرش شده بود... برا همین تند تند صبحونه خورد و آماده شد و دوید بیرون... چند دقیقه گذشت که دیدم داره یکی در میزنه... وقتی رفتم جلو در دیدم داداشم با زیر پیراهن رکابی و شلوار لی دم در هست ![]() همین که دیدمش از خنده مثل بمب ترکیدم ![]() بنده خدا چون با عجله آماده شده بود یادش رفته بود پیراهن بپوشه.. خودش هم حسابی از خجالت سرخ شده بود ، بهم گفت آبروم رفت تا سرخیابون همین طور رفتم... طبقه بندی: نهایت سوتی، برچسب ها: بامزه، کار، اوج سوتی، [ سه شنبه 4 بهمن 1390 ] [ 09:59 ب.ظ ] [ کلکسیون سوتی ]
[ مکان سوتی شما ]
از کلکسیون سوتی با دوستم مشغول خوردن بیسکویت بودیم... بعد این که خوردنمون تموم شد مقداری از بیسکویت رو سیبیل هاش که چه عرض کنم به زور دو بیل می شد ![]() اومدم بهش بگم که اونا رو پاک کنه از رو سیبیلاش... یه دفعه نمی دونم چی شد که بهش گفتم: اون سیبیل ها رو از روی بیسکویت هات پاک کن
طبقه بندی: سوتی در حد تیم ملی، برچسب ها: دستور زبان، [ شنبه 1 بهمن 1390 ] [ 04:45 ب.ظ ] [ کلکسیون سوتی ]
[ مکان سوتی شما ]
از امید تو سوپر مارکتمون وایساده بودم ، هوای بیرون سرد بود منم بخاری رو روشن کردم هوای داخل حسابی گرم شده بود... طوری که چشمهام رو خواب گرفته بود ...یه دفعه یه خانمی اومد تو مغازه و بدون مقدمه پرسید ، آقا کارت شارژ ایرانسل چنده؟ منم که حسابی شوکه شده بودم در جوابش گفتم؛نخیر!!!!!!
طبقه بندی: سوتی در حد تیم ملی، برچسب ها: بامزه، مغازه، کار، [ یکشنبه 25 دی 1390 ] [ 10:48 ب.ظ ] [ کلکسیون سوتی ]
[ مکان سوتی شما ]
از احمد واسه پسرعمهی بزرگم رفتیم خواستگاری... دختره با یه تیریپ بسیار فجیعی که اصلا در خاندان ما رسم نبود خیلی انتحاری در همون ابتدا اومد زارت نشست پیش پسرعمه ام... بابام آروم بهم گفت اینا با هم دوست بودن؟ من گفتم نه حاجی، این حرفا چیه! یهو پسر عمه من یلخی کله رو انداخت پایین رفت از سالن بیرون، وقتی برگشت پدر دختره گفت کجا رفته بودی رضا جان؟ اینم گفت رفتم دستشویی دستام رو بشورم، یهو بابای من گفت مگه بلد بودی دستشویی کجاست؟ من و دو تا پسر عمه و دختر عمه ام داشتیم از خنده ولو میشدیم، رنگ دختره و وحید و مادر دختره و عمه من شده بود مثل گچ دیوار... هی بابای من چپ چپ پسر عمه و شوهر عمه ام رو نگاه میکرد، شوهر عمه ام به عمه ام چشم غره میرفت. اصلن مشخص نبود پسر عمه من بارها توی اون خونه رفت و آمد کرده
طبقه بندی: نهایت سوتی، برچسب ها: خواستگاری، عجیب، اوج سوتی، [ یکشنبه 25 دی 1390 ] [ 11:27 ق.ظ ] [ کلکسیون سوتی ]
[ مکان سوتی شما ]
از کلکسیون سوتی یکی از دوستام درسش خیلی افتضاح بود... باباش هر چی بهش گیر می داد تا پسرش دست از بازی گوشی برداره و به درس و مشقش بچسبه فایده ای نداشت... یه مدت بود تو دستش همش کتاب می دیدیم... همه بچه ها هم از دیدن این صحنه مثل من از تعجب شاخ در آورده بودند... ما هر چی سوال ازش می پرسیدیم که جریان این درس خوندنش چیه جواب نمی داد... که بعد یه مدت فهمیدیم باباش بهش گفته که اگه امسال قبول شی برات زن می گیرم
طبقه بندی: سوتی در حد تیم ملی، برچسب ها: خواستگاری، بامزه، عجیب، [ سه شنبه 20 دی 1390 ] [ 10:37 ب.ظ ] [ کلکسیون سوتی ]
[ مکان سوتی شما ]
از امید یه رفیقی داشتم خیلی جنسش خراب بود... زمستون بود و همه جا برف باریده بود... داشتیم از مدرسه به سمت خونه می رفتیم، که دیدیم چندتا پسر دارند با گلوله برف دخترها رو می زنند... این رفیق ما هم وضعش از اون پسرها بهتر نبود یعنی پاش می افتاد دخترها رو با برف می شست... خلاصه این اومد مثلا پیش دختر ها یه خودی نشون بده رفت اون دو تا پسر رو کشید کنار و گفت: این کار ها چیه برا چی دارید اذیتشون می کنید؟ بعداین که این حرف رو زد با کلی فیس و افاده عینکش رو زد به چشمش که مثلا با کلاس تر دیده بشه بعدش با یه غرور خاصی به دخترا نگاه کرد یه لبخند خیلی سنگینی زد و به راهمون ادامه دادیم... اما صدای خنده های ریزی از دخترها شنیده می شد...این رفیق ما هم هاج و واج اینور و اونورش رو نگاه می کرد...همین که صورتش رو چرخوند طرف من و به صورتش دقیق شدم از خنده مثل بمب ترکیدم ![]() نگو عینکش یکی از لنزهاش افتاده بوده تو جیبش وقتی عینک رو زده بود متوجه نشده بود که یه چشمی هست حالا خودتون تصور کنید چی شکلی شده بود....
طبقه بندی: سوتی در حد تیم ملی، برچسب ها: بامزه، اوج سوتی، کلاس گذاشتن، [ دوشنبه 19 دی 1390 ] [ 11:57 ق.ظ ] [ کلکسیون سوتی ]
[ مکان سوتی شما ]
از فاطمه یه بار با دوستم داشتیم تو خیابون راه میرفتیم... دو تا پسرم جلو تر از ما واستاده بودن برا اینكه كلاس بیایم با یه پزی سرمونو گرفته بودیم بالا و داشتیم همینجوری می رفتیم حواسمون به جلو پامون نبود. یهو پای منه بد بخت گیر كرد به پلاستیكه و كم مونده بود با مُخ برم زمین.این دو تا پسرم كه انگاری دارن فیلم كمدی میبینن غش غش میخندیدند حالا نخند كی بخند... ![]()
طبقه بندی: سوتی های ساده، برچسب ها: کلاس گذاشتن، بامزه، [ یکشنبه 18 دی 1390 ] [ 06:21 ب.ظ ] [ کلکسیون سوتی ]
[ مکان سوتی شما ]
از کلکسیون سوتی یکی از دوستام داشت می گفت؛ برا بچه های ابتدایی تو مسجد جلسه قرآن گذاشته بودند... مثل اینکه یکی از بچه ها داداش کوچیکش که خیلی شیطون بود رو هم با خودش آورده بود... یکی از بچه ها که اسمش عباس بود داشت با این بچه بازی می کرد،عباس تشنه اش شده بود رفته بود بیرون آب بخوره اما کاپشنش رو با خودش نبرده بود...این پسر بچه یه دفعه اومد سراغ عباس برن بازی سریع اومد طرف کاپشن عباس که رو زمین افتاده بود و بعد کاپشن رو برداشت و دید زیرش کسی نیست با تعجب و مثل این که شوکه هم شده بود گفت:اِ عباس!! پس عباس چی شد!عباس رو کی برده!!!!!!!!!!
طبقه بندی: سوتی در حد تیم ملی، برچسب ها: بچه، بامزه، مسجد، [ یکشنبه 18 دی 1390 ] [ 12:58 ب.ظ ] [ کلکسیون سوتی ]
[ مکان سوتی شما ]
از من و پلاکم 4 سال پیش توی تیم فوتبال دسته یک شیراز بازی میکردیم اواسط فصل تیممون اول بود... تیم بعدی هم با اختلاف یک امتیاز دوم بود... بازی آخر نیم فصل بود دوس داشتیم با اقتدار اول باشیم ،بازی حساس بود به هر حال با بدشانسی باختیم... بعد همه ناراحت مربی از همه ناراحتر اعصابشم خرد از فورواردها رفتیم بیرون زمین لباسامونو پوشیده بودیم همه نشستیم مربی بیاد حرف بزنه همه ناراحت بودیم گفتیم الانه که ببندتمون به فحش مربی اونورتر بود اومد جلو همه واساد با عصبانیت گفت : فوشتال بلد نیستید بازی نکنین!! آقا مارو میگی همه پوکیده بودیم از خنده ![]() یه کتک حسابی هم اونایی که جلوی پای مربی بودن خوردن خوب که تموم شد کتک ها ادامه صحبتش شروع شد تا آخرش زیر زیرکی میخندیدیم ![]() آخی ی ی ی یادش بخیر طبقه بندی: سوتی در حد تیم ملی، برچسب ها: بامزه، ورزش، دستور زبان، [ سه شنبه 13 دی 1390 ] [ 02:12 ب.ظ ] [ کلکسیون سوتی ]
[ مکان سوتی شما ]
از مژگان سر کلاس آزمایشگاه بودم! داشتیم آزمایش انجام میدادیم،هم گروهیم پسر بود، یه کلمه رو اشتباه می گفت، آخرین بار که اومد بگه مِن مِن کرد منم فکر کردم داره میگه،خانووومِ... بعد من خودم رو معرفی کردم اشتباهی کردم و به دوستام گفتم دیگه مگه ول میکردن منو....!!! طبقه بندی: سوتی های ساده، برچسب ها: بامزه، کلاس، [ پنجشنبه 8 دی 1390 ] [ 10:48 ب.ظ ] [ کلکسیون سوتی ]
[ مکان سوتی شما ]
از امیر فرهاد شیرهای لیوانی میدادن که مزه آب میداد.. یه بار تعداد زیادی از شیرها اضافه اومده بود..زنگ تفریح بود.. طبقه بندی: سوتی های ساده، برچسب ها: توطئه، مدرسه، [ پنجشنبه 8 دی 1390 ] [ 06:38 ب.ظ ] [ کلکسیون سوتی ]
[ مکان سوتی شما ]
از مرد 40 ساله در ماشین راباز کردم که سوار شم و حرکت کنم ... همسایه صدام کرد. صحبتم که باهاش تمام شد بر گشتم و سوار شدم کمربند م را هم بستم یه دفعه دیدم فرمان نیست ,متوجه شدم که صندلی عقب نشستم حالا شما بگید این ها واقعا سوتی هستند یا فشار زندگی؟ طبقه بندی: سوتی در حد تیم ملی، برچسب ها: کار، بامزه، اوج سوتی، [ پنجشنبه 8 دی 1390 ] [ 02:14 ب.ظ ] [ کلکسیون سوتی ]
[ مکان سوتی شما ]
از مرد 40ساله میخواستم وارد مغازه ام بشم که یکی از مشتری هام با همسرش رسیدند با مرده دست دادم و احوالپرسی بعد دستم را برای دست دادن با خانومه دراز کردم مرده خشک اش زد یه دفعه دیدم ای بابا اینجا ایرانه و من چقدر پرت طبقه بندی: سوتی های ساده، برچسب ها: کار، [ پنجشنبه 8 دی 1390 ] [ 02:11 ب.ظ ] [ کلکسیون سوتی ]
[ مکان سوتی شما ]
از امیر فرهاد -از مسجد در اومدم یه آقایی منتظر دوستش بود تا بیاد از مسجد بیرون... وقتی دوستش اومد،با حالتی برافروخته و حق به جانب گفت: اَه ..مگه نماز حاتم طائی می خوندی،که اینقد طول کشید... ![]() نماز جعفر طیار شنیده بودیم..حاتم طائی نشنیده بودیم... طبقه بندی: سوتی در حد تیم ملی، برچسب ها: مسجد، بامزه، [ پنجشنبه 8 دی 1390 ] [ 12:51 ق.ظ ] [ کلکسیون سوتی ]
[ مکان سوتی شما ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |